خرید بک لینک

خسته شدم بسکه پر رنگین.
بس که تو ذهنمین.
بسکه حرف میزنین تو سرم.
کاش وقتی می رفتین همه چیو با خودتون میبردین. همه چیو.
می رین و پلا رو پشت سرتون خراب میکنین و منو میذارین اینجا بین خرابه ها.
خسته شدم از تصویرتون .
عمیقا عمیقا. کاش دس ور دارین. کاش راحت بذارین. کاش راحت برین. کاش صداتون راحت بمیره.
کاش انقد ذهنم مرور نکنه تصویرای قبل و حالا و وقتایی که هنوز نیومده رو.
کاش انقدر لنتی نبودیم. کاش.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49

اگر به جای هر باراهمیت دادن به دوست داشته شدن و نداشته شدنو تلاش برای حال خرد آدم ها را خوب کردنو وقت گذاشتن برایشانو گوششان دادنیک آشغال را از سطح زمین برداریم به دل سطل آشغال بدهیمخیلی مفید تر خواهیم بوداین کار های بیهوده که میکنیماین شانه هایی که برای گریه کردن قرض میدهیم که دوست بدارنداین مهم شم

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49

زن آنقدر حرف زد

آنقدر حرف زد

تا مرد او را کشت


(داستان، کوتاه است)

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49

در کوی نیک نامی
ما را
گذر ندادند.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 22:32

همان وقت ها هم روی لبه راه می رفت
همان موقع که یک سه چرخه ی قرمز هم داشت
از پله ها سه چرخه اش را کشان کشان بالا می برد تا کمی بالا تر از سطح زمین براند
و بعد با لبخند بزرگی خودش را به لبه ی ایوان می رساند و چرخ های سه چرخه اش را موازی و روی لبه تنظیم میکرد و رکاب می زد
گاهی هم شجاعتش گل می کرد و بدون کنترل فرمان سه چرخه اش، دست هایش را به بغل میزد و می راند.
آنقدر روی لبه رکاب زد که سقوط کرد.

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 22:32

دلم تنگتهو دوست ترینت دارمو برای تو گاهی پیدام میشهو باید یک سری کلمه پشت هم سوار کنیم تا بی معنایی شکل بگیره و هیچ چیزی نباشهو اینطور تو فکر میکنی،دلگیرم و ناراحت.از دلگیری میرم و چند روز نا پیدا میشم تا فراموش شهو بعد میام و باز بی معناییخودم رو دوست نمیدارم و تو مدام باید گوشزد کنی که تو و دیگری

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31

دلم تنگته

و تو عوض شدی

و من عوض شدم

و ...

خیلی گذشته و خیلی گذشتیم و ...

و سخت تنها بودیم و انقدر که دیگه مهم نیست کی هستیم و جای خالیمون پر میشه یا نه

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31

قاشق نشسته میدونی چیه؟همونیه که فک میکنهمرکزیت داستانه و راوی داستان فقط راجع به اون میگههمونیه که فک میکنه قهرمانه داستانه وو از فصل دوم تیترا میشن :قهرمان وارد میشودقهرمان نجات میدهدقهرمان میداندقهرمان زنده میکندقهرمان میخنددقهرمان خنده اش خوب استو قهرمان تنها تصور میکرده که قهرمانه و در واقع همون

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31

حالا سعی میکنم یه اصل رو تو زندگیم جا بدماصل پوست چیپسی که یادم دادیاد گرفتنش درد داشت،محو شدن داشت،ندیده شدن داشت.اما حالا.مثه آرامش میمونه.مثه یه لیوان آب خنک بعد از کلی گرمامثه یه حال خوب ناگهانی بعد از یه عصبانیتفقط کافیه یه نگاه به نوشته های روی شیشه ی پنجره بندازمتا یادم بیاد و یه لبخند مسخره

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31

دلتنگتمخیلیولی نه برای بودنتو نه برای نوع نگاهتو نه برای حرف ها و گفته هایتدلتنگم شاید برای شنیده شدن.که تو خوب میشنیدی.و می شنیدی و می شنیدی امو حال ناشنیده مانده ام.طناب اتصالم به سخره ها را شب قبل قطع کرد. او قطع کرد. و من پرت شده در میان نا کجادر ذهنم تنها به دنبال کسانی میگردم، که شنیده اند.و تو در میان همه. انگار که بیشتر شنیده ای تا شنیده شوی.و نا دانسته گاه سنگ های کوله ام را سبک کرده ایو حال که سنگ ها بر سینه ام فشار آورده اند و او طناب اتصالم را بریده است و من در میان زمین و آسمان رو ب

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:56

مرا شهری ست

آرام و پر رنگ، خسته و سبز

که امشب شهر نیست.

وحشی شده

شهر وحشی من

این چنین نا آرام چرایی؟

برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:56

صفحه بندی