خسته شدم بسکه پر رنگین.
بس که تو ذهنمین.
بسکه حرف میزنین تو سرم.
کاش وقتی می رفتین همه چیو با خودتون میبردین. همه چیو.
می رین و پلا رو پشت سرتون خراب میکنین و منو میذارین اینجا بین خرابه ها.
خسته شدم از تصویرتون .
عمیقا عمیقا. کاش دس ور دارین. کاش راحت بذارین. کاش راحت برین. کاش صداتون راحت بمیره.
کاش انقد ذهنم مرور نکنه تصویرای قبل و حالا و وقتایی که هنوز نیومده رو.
کاش انقدر لنتی نبودیم. کاش.
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49
زن آنقدر حرف زد
آنقدر حرف زد
تا مرد او را کشت
(داستان، کوتاه است)
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 0:49
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 22:32
همان وقت ها هم روی لبه راه می رفت
همان موقع که یک سه چرخه ی قرمز هم داشت
از پله ها سه چرخه اش را کشان کشان بالا می برد تا کمی بالا تر از سطح زمین براند
و بعد با لبخند بزرگی خودش را به لبه ی ایوان می رساند و چرخ های سه چرخه اش را موازی و روی لبه تنظیم میکرد و رکاب می زد
گاهی هم شجاعتش گل می کرد و بدون کنترل فرمان سه چرخه اش، دست هایش را به بغل میزد و می راند.
آنقدر روی لبه رکاب زد که سقوط کرد.
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 22:32
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31
دلم تنگته
و تو عوض شدی
و من عوض شدم
و ...
خیلی گذشته و خیلی گذشتیم و ...
و سخت تنها بودیم و انقدر که دیگه مهم نیست کی هستیم و جای خالیمون پر میشه یا نه
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 9:31
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:56
مرا شهری ست
آرام و پر رنگ، خسته و سبز
که امشب شهر نیست.
وحشی شده
شهر وحشی من
این چنین نا آرام چرایی؟
برچسب: نویسنده: الینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:56